پسرم هدیه ای از جانب خدا

خاطرات زایمان

از شب قبل یعنی از 20 فوریه که معادل بود با 1 اسفند دردهای شکمی و کمر دارد داشتم به طوریکه هر 3 ساعت می گرفت و ول می کرد وقت زایمان سزارین من 22 فوریه و روز شنبه بود و برای زایمان طبیعی تا 26 فوریه فرصت داشتم برای همین سزارین رو گذاشته بودم برای روزهای آخر که تا می تونه جنین در شکم مادر رشد کنه اما زودتر از حد انتظار درهای زایمان من شروع شد تحمل کردم با مامان شب رفته بودیم والمارت walmart تا کمی برای خونه خرید کنیم به روی خودم نیاوردم گفتم تا صبح صبر می کنم اگه ادامه دار بود می رم دکتر تا صبح از درد به خودم پیچیدم دیگه از 3 ساعت یه بار به 1 ساعت یک بار رسیده بود و من اصلاً نتونستم بخوابم و تا ساعت 7 صبح که آرشیدا رو صدا زدم تا آماده بشه بره م...
24 دی 1398

10 ماهگی و جشن اولین دندون

قد:78 سانتی متر وزن:11 کیلو گرم یکی از کارهای خیلی خوب آرسام که واقعا بهم حس خوبی می داد این بود که با دو دست پاهامو می گرفت و می ایستاد و من قدم بر می داشتم و اون هم با من قدم بر می داشت و کلی ذوق می کرد که می تونست با من راه بره برای من هم خیلی لذت بخش بود که تکیه گاه پسرم بودم و کمکش می کردم یاد بگیره درست راه بره. عاشق گردش و بیرون بود کاری که بیشتر بچه ها تو این سن انجام می دادند. تا من و با با حسام لباس می پوشیدیم زودتر از ما چهار دست و پا خودش می رسوند جلوی در و جیغ می زد . با آرشیدا همچنان میونه خوبی داشت و همبازی خوبی براش بود. از این ماه شیر گاو رو شروع کردم به دادن که البته به سختی می خورد چون کلا با شیشه شیر مشکل داشت ...
15 دی 1398

9 ماهگی

قد:78 سانتی متر وزن : 10 کیلو گرم د یگه دستم رو به میز می گرفتم و بلند می شدم و وایمیستادم و آروم آروم راه می رفتم دور تا دور میز و یا دستم رو به دیوار می گرفتم و چند متری به جلو می رفتم شیططنتهام خیلی زیاد شده بود و مامانی مجبور بود هرچی لوازم شکستنی و دکوری جلوی دستم هست رو برداره چون یا پرت می کردم و یا مینداختم زمین می شکستم. چند کلمه ای از زبان مامان شیدا: نمی دونم  دلیلش چی بود ولی آرسام سرش رو چند باری به دیوار یا میز می کوبید و احساس درد که نمی کرد هیچ خوشحالی هم می کرد. علاقه زیادی به غذا خوردن داشت و دیگه شیشه شیر نمی خورد و دوست داشت شیر رو با لیوان بخوره و بدی این کار این بود که مقدار کمی شیر می خورد ولی با شیشه می...
1 دی 1398

یلدای 98 و اولین دورهمی شب یلدا برای آقا آرسام

اولین شب یلدا رو در کنار خانوادم در منزل عمو جلال گذروندم خیلی بهم خوش گذشت البته سه روز پیش در مهد کودک جشن یلدای مفصلی برامون ترتیب دادن که خواهر عزیزم آرشیدا هم در کنارم بود و عکس های قشنگی گرفتیم و کلی بازی کردیم و خوراکی خوردیم البته من خوراکی خودم خوردم امسال سه تا مراسم یلدا داشتم در مهد کودک در خونه عزیز و در منزل عمو جلال که در هر سه مراسم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی بازی کردیم و شاد بودیم .جمله ای از مامان شیدا: پسرم چشمانت به سیاهی شب یلدا و عمرت مانند شب یلدا طولانی و پر برکت باشد هر روزت پر از شادی و تنت سالم چه خوبه که تو به خانواده ما اضافه شدی و با اومدنت لحظات ما شادتر و گرمتر شد. عکس من در جشن یلدای مهد کودک ...
30 آذر 1398

8 ماهگی و اولین سفر به مشهد

قد:77 سانتی متر وزن:9 کیلو 900 گرم کارهایی در این ماه انجام می دهم: دست زدن با دو دست باز - بای بای کردن - تازه شروع به چهار دست و پا راه رفتن و دست گرفتن به جایی و ایستادن کرده بودمکه از اتفاقات مهم 8 ماهگی بود - در آوردن صداهایی شبیه به حرف زدن البته نا مفهوم - فوت فوت کردن که هنوز قدرت خاموش کردن شمع رو نداشت ولی می تونستم فوت کنم - شناختن افراد به خوبی و غریبی نکردن تقریبا بغل همه می رفتم و به همه می خندیدم - به سمت راست و چپ قل می خوردم و البته دو باری هم از تخت مامان و بابا افتادم پایین ولی چون مامان بغل تخت بالش گذاشته بود اتفاقی برام نیوفتاد و فقط کمی ترسیدم و گریه کردم. از علایق من می شه بازی کردن با بچه ها و خوردن غذای خون...
14 آبان 1398

۷ ماهگی

قد: ۷۵ سانتی متر وزن: ۹/۵ کیلو گرم کارهایی که انجام می دم:  نشستن به مدت ۱۰ دقیقه بدون کمک. وقتی می خوابم و بیدار میشم سرم رو بلند می کنم و صدایی شبیه اِه می گم یعنی بلندم کنین . به سمت راست فقط موقع خواب غلط می زنم و اگر مامان بالش گذاره کنارم از تخت افتادم پایین . توی اتاق مامان و بابا و در تخت خودم می خوابم. گفتن کلمه اِهم اِهم اِهم سه بار پشت سر هم یعنی شیر می خوام و مامان بغلم کن بهم شیر بده . ۲ وعده در روز غذا می خورم که شامل سوپ برنج یا گندم ،پوره سیب زمینی ، پوره موز و سیب، فرنی جو یا برنج ، سرلاک ، شیر برنج می باشد. موقع خورد غذا قاشق رو خودم به تنهایی می گیرم و به سمت دهانم می برم. مامان و با با و آرشیدا رو به خوبی می...
3 مهر 1398

اولین روز مهد کودک

از امروز باید می رفتم سرکار و اتمام مرخصی زایمان مصادف شده بود با اول مهر و مدرسه رفتن آرشیدا چون هنوز پسر نازم خیلی کوچولو بودی و شیر مادر می خوردی دلم نیومد طولانی مدت ازخودم دورت کنم و مهد کودک اداره ثبت نامت کردم تا بتونم هر ۳ ساعت یکبار بیام و بهت شیر بدم. عادت داشتی تا ظهر هر روز می خوابیدی و امروز ساعت ۷ صبح وقتی می خواستم بغلت کنم برم تو ماشین بیدار شدی و لبخند زدی قربونت برم که تحت هر شرایطی خنده زیبات داری. وقتی رسیدیم به مهد خیلی راحت رفتی بغل مربیت خانم وفایی و زدی زیر خنده و اصلا غریبی نکردی هر کی یک بار می دی دو عاشقت میشد از بس خوش اخلاق بودی و خنده رو بودی (فتبارک اله احسن الخالقین) امروز هم چون روز اول بود زودتر اومدم دنبا...
1 مهر 1398

اولین روز مهد کودک

از امروز باید می رفتم سرکار و اتمام مرخصی زایمان مصادف شده بود با اول مهر و مدرسه رفتن آرشیدا چون هنوز پسر نازم خیلی کوچولو بودی و شیر مادر می خوردی دلم نیومد طولانی مدت ازخودم دورت کنم و مهد کودک اداره ثبت نامت کردم تا بتونم هر ۳ ساعت یکبار بیام و بهت شیر بدم. عادت داشتی تا ظهر هر روز می خوابیدی و امروز ساعت ۷ صبح وقتی می خواستم بغلت کنم برم تو ماشین بیدار شدی و لبخند زدی قربونت برم که تحت هر شرایطی خنده زیبات داری. وقتی رسیدیم به مهد خیلی راحت رفتی بغل مربیت خانم وفایی و زدی زیر خنده و اصلا غریبی نکردی هر کی یک بار می دی دو عاشقت میشد از بس خوش اخلاق بودی و خنده رو بودی (فتبارک اله احسن الخالقین) امروز هم چون روز اول بود زودتر اومدم دنبا...
1 مهر 1398

۶ ماهگی

  وزن: ۸ کیلو ۹۰۰ گرم  قد: ۷۳ سانتی متر کارهایی که در ۶ ماهگی آرسام کوچولو انجام می ده:  نشستن بدون کمک روی زمین صاف ، وقتی دمر روی  زمین می زارم سینش رو بلند می کنه ، گرفتن اجسام با دست به راحتی ، شناختن مامان و بابا و مادر بزرگ و پدر بزرگ و تازه شروع کرده به غریبی کردن و هر آدمی  که تازه می بینه گریه می کنه بسیار خوش اخلاق و خنده رو ، با آرشیدا رابطه خوبی داره و تا آرشیدا رو می بینه می زنه زیر خنده صداهایی شبیه جیغ و کلمات نامفهوم به عنوان حرف زدن به کار می بره و اسمش رو به خوبی می شناسه و تا می گیم آرسام سرش رو بر می گردونه امروز با بابایی و مامان صدیقه رفتیم برای زدن واکسن ۶ ماهگی بعد از واک...
18 شهريور 1398